مرزهای ظریف احساس گناه سالم و ناسالم در روانکاوی: از موقعیت افسرده وار تا حمله به خود
احساس گناه در روانکاوی : مکانیسمی سالم یا حمله به خود؟
احساس گناه یکی از پیچیدهترین پدیدههای روانشناختی است که در چارچوب رواندرمانی پویشی نه تنها به عنوان یک احسس ساده، بلکه به عنوان یک احساس عمیق و چندلایه مورد بررسی قرار میگیرد. متخصصان روانکاوی، از فروید تا کلاین و وینکات، احساس گناه را به عنوان محصول تعاملات ناخود آگاه میان غرایز (اید)، من (ایگو) و فرامن (سوپرایگو) میبینند. در این دیدگاه، احساس گناه سالم که اغلب با اصطلاح احساس گناه ترمیمی شناخته میشود نقش یک سیگنال سازنده ایفا میکند، مشابه با درد فیزیکی که بدن را از آسیب بیشتر حفظ میکند. این نوع احساس گناه، ریشه در موقعیت افسرده وار کلاین دارد، جایی که فرد قادر است آسیب های وارد شده به دیگری را بپذیرد و به سمت جبران و ترمیم حرکت کند. در مقابل، احساس گناه ناسالم یا احساس گناه آزار گرانه، که اغلب با سرزنش خود بیمارگونه همراه است، به عنوان یک حمله داخلی به من عمل میکند و منجر به چرخه های افسردگی، شرم و حتی رفتارهای خود تخریبی میشود. این تمایز، که در پژوهش های رواندرمانگران پویشی مانند نانسی مکویلیامز و اتو کرنبرگ برجسته است، بر پایه بررسی پویایی های ناخودآگاه بنا شده و نشان دهنده این است که احساس گناه نه تنها یک واکنش عاطفی، بلکه یک ساختار روانی است که میتواند به رشد یا تخریب منجر شود.
تاریخچه احساس گناه در روانکاوی فرویدی
در تاریخچه روانکاوی، فروید احساس گناه را به عنوان یکی از کلیدی ترین عناصر در توسعه فرامن معرفی کرد. در مقاله اش “سوگواری و مالیخولیا” (۱۹۱۷)، فروید توضیح میدهد که در مالیخولیا، فرد به جای سوگواری برای شیء از دست رفته، پرخاشگری را به سمت من بر میگرداند، که این منجر به سرزنش شدید خود میشود. احساس گناه در اینجا، نه سالم، بلکه یک فرار از مسئولیت واقعی است؛ فرد به جای مواجهه با دوگانگی های عاطفی نسبت به شیء، خود را مجازات میکند تا از احساس گناه واقعی فرار کند. این مفهوم در کارهای بعدی فروید، مانند “من و اید” (۱۹۲۳)، گسترش یافت، جایی که فرامن به عنوان یک نهاد درونی سازی شده از والدین و جامعه عمل میکند و احساس گناه را به عنوان یک ابزار کنترل غرایز ایجاد میکند. متخصصان پویشی امروزی، مانند دونالد کاروت در مقاله “خود مجازاتی به عنوان فرار از احساس گناه”، این ایده را توسعه داده اند و تأکید میکنند که احساس گناه ناسالم اغلب یک مکانیسم دفاعی است که از پذیرش واقعی خطا جلوگیری میکند. در عوض، فرد در یک چرخه مازوخیستی گرفتار میشود، جایی که آزار خود ظاهراً اخلاقی به نظر میرسد، اما در واقع مانع تغییر میشود.
چرا در روابط اشتباه قرار میگیریم؟ | بررسی الگوهای تکراری ناخود آگاه از نگاه

دیدگاه ملانی کلاین بر احساس گناه: موقعیتهای روانی
از منظر ملانی کلاین، که بنیانگذار نظریه روابط شیء است، احساس گناه در چارچوب دو موقعیت اصلی روانی موقعیت پارانوئید-اسکیزوئید و افسردهوار بررسی میشود. در موقعیت افسردهوار، که معمولاً در اوایل کودکی شکل میگیرد، کودک شروع به ادغام ابژه های خوب و بد میکند و احساس گناه ترمیمی پدیدار میشود. این احساس گناه سالم، فرد را به سمت جبران سوق میدهد؛ مثلاً، اگر کودک احساس کند که خیال پردازی های تخریبی اش به مادر آسیب زده، احساس گناه او را به رفتارهای محبت آمیز ترغیب میکند. اما اگر این فرآیند مختل شود مثلاً به دلیل تجربیات آسیب زای اولیه احساس گناه به شکل آزار گرانه در میآید، جایی که فرد احساس میکند توسط یک فرا من سادیستی مورد تعقیب است. کلاین در کارهایش مانند “حسادت و سپاسگزاری” (۱۹۵۷) توضیح میدهد که این نوع احساس گناه، اغلب با حسادت همراه است و منجر به حمله به خود میشود، نه رشد. روان درمانگران پویشی مانند هانا سگال، که بر پایه کارهای کلاین پژوهش کردهاند، تأکید میکنند که تمایز بین این دو نوع احساس گناه در درمان حیاتی است؛ احساس گناه سالم به عنوان یک هم پیمان عمل میکند، در حالی که احساس گناه ناسالم یک دشمن داخلی است که مقاومت در درمان ایجاد میکند.
تمایز احساس گناه و شرم در رواندرمانی پویشی
در رواندرانی پویشی، احساس گناه ناسالم اغلب با شرم ادغام میشود، اما این دو مفهوم متمایز هستند. شرم بیشتر به کل خود حمله میکند و ریشه در زخمهای خودشیفتگی دارد، در حالی که احساس گناه به رفتار خاص مربوط است. با این حال، در موارد بیمارگونه، احساس گناه میتواند به شرم تبدیل شود و منجر به احساس بی ارزشی عمیق گردد. پژوهش های اخیر، مانند آنچه در “احساس گناه در برابر شرم” توسط مؤسسه ملی رواندرمانی ارائه شده، نشان میدهد که احساس گناه ناسالم اغلب با باورهای نادرست مانند “من ذاتاً خرابم” همراه است، که این باورها از درونی سازی ابژه های بد والدین نشات میگیرد. روانکاوانی چون ویلفرد بیون، با مفهوم مهار کردن، توضیح میدهند که اگر مادر قادر به مهار عواطف کودک نباشد، احساس گناه کودک به شکل مهار نشده باقی میماند و به سرزنش خود تبدیل می شود. در درمان پویشی، هدف این است که این پویایی ها را کاوش کنیم؛ درمانگر به عنوان یک مهارکننده عمل میکند تا بیمار بتواند احساس گناه را بدون ترس از فروپاشی تجربه کند.
نارسیسم ها چه کسانی هستند؟ (علائم و انواع زنان و مردان نارسیست)

مثالهای بالینی احساس گناه در روانکاوی
برای درک عمیق تر، بیایید به مثالهای بالینی بپردازیم. فرض کنید بیمار A، یک مرد میانسال، با احساس گناه شدید نسبت به ترک همسر سابقش مراجعه میکند. در رویکرد پویشی، درمانگر ابتدا انتقال را بررسی میکند: آیا این احساس گناه بازتابی از رابطه با مادر است که بیمار احساس میکند او را “ترک” کرده؟ اگر احساس گناه سالم باشد، بیمار می تواند به جبران فکر کند مثلاً عذرخواهی یا حمایت از فرزندان و این منجر به رشد می شود. اما اگر ناسالم باشد، بیمار ممکن است در مجازات خود غرق شود، مانند اجتناب از روابط جدید یا حتی افسردگی. کرنبرگ در نظریه سازمان شخصیت مرزی، توضیح میدهد که در چنین مواردی، احساس گناه بخشی از شکافتن است؛ بیمار شیء را به خوب و بد تقسیم میکند و احساس گناه آزار گرانه او را از ادغام باز میدارد. درمان شامل تفسیر این دفاعها است تا بیمار بتواند دوگانگی را تحمل کند.
در مقابل، احساس گناه سالم در روانکاوی به عنوان یک نیروی انگیزشی برای اخلاقیات دیده میشود. فروید در “تمدن و ناخشنودیهای آن” (۱۹۳۰) احساس گناه را پایه تمدن میداند، جایی که چشم پوشی از غرایز منجر به احساس گناه میشود اما جامعه را حفظ میکند. متخصصان پویشی مانند اریک اریکسون، در مراحل روانی اجتماعی، احساس گناه را در مرحله ابتکار در برابر احساس گناه قرار میدهند، جایی که کودک می آموزد احساس گناه را به عنوان سیگنالی برای مسئولیت پذیری استفاده کند. اگر این مرحله به درستی طی شود، احساس گناه سالم شکل میگیرد؛ در غیر این صورت، ابتکار سرکوب میشود و احساس گناه ناسالم حاکم می گردد. پژوهشهای امروزی، مانند آنچه در “احساس گناه سالم در برابر ناسالم” توسط همکاری آکاسیا منتشر شده، تأکید میکند که احساس گناه سالم با خود شفقت ورزی همراه است، در حالی که احساس گناه ناسالم با خود تخریب گری.
رابطه یک طرفه با افراد خودشیفته
رویکردهای درمانی برای مدیریت احساس گناه
رویکردهای درمانی در رواندرمانی پویشی برای مدیریت احساس گناه بسیار متنوع و عمیق هستند. ابتدا، درمانگر بر ساخت اتحاد تمرکز میکند تا بیمار احساس امنیت کند و احساس گناه را بدون قضاوت بیان کند. سپس، کاوش تعارضهای ناخود آگاه آغاز میشود؛ مثلاً، از طریق تداعی آزاد، بیمار ممکن است کشف کند که احساس گناه فعلی اش ریشه در تعارضهای ادیپی دارد، جایی که احساس گناه از رقابت با پدر ناشی میشود. تکنیکهای تفسیری کلیدی هستند: درمانگر میگوید “شما احساس میکنید که باید خود را مجازات کنید تا از خشم نسبت به مادر فرار کنید.” این تفسیرها به بیمار کمک میکند تا احساس گناه را از حمله به خود جدا کند و به سمت جبران حرکت کند.
در درمانهای پویشی کوتاه مدت مانند رواندرمانی پویشی کوتاه مدت فشرده ISTDP توسط حبیب داوانلو، احساس گناه اغلب به عنوان یک مقاومت ظاهر میشود. درمانگر با چالش دفاعها، بیمار را به تجربه احساس گناه واقعی میرساند، که این منجر به قفگشایی احساسات ناهشیار میشود. برای مثال، اگر بیمار احساس گناه را انکار کند، درمانگر میپرسد “چه برداشتی نسبت به این انکار دارید؟” درمانگر تلاش می کند احساس گناه را از ناسالم به سالم تبدیل کند. در مقابل، در درمانهای طولانی مدت، مانند آنچه توسط مک ویلیامز در “تشخیص روانکاوانه” توصیف شده، تمرکز بر پردازش است؛ بیمار بارها احساس گناه را تجربه میکند تا الگوها را تغییر دهد.
علاوه بر این، نقش انتقال متقابل در مدیریت احساس گناه حیاتی است. درمانگر ممکن است احساس گناه بیمار را در خود احساس کند مثلاً اگر بیمار جلسه را از دست بدهد، درمانگر احساس گناه میگیرد و این را به عنوان ابزاری برای درک پویاییها استفاده میکند. نظریه بیون درباره فرافکنی هویتی توضیح میدهد که بیمار احساس گناه را فرافکنی میکند و درمانگر باید آن را مهار کند بدون عمل کردن. پژوهشهای اخیر، مانند “رواندرمانی پویشی: فرآیند درمانی”، نشان میدهد که این رویکردها اثربخشی بالایی دارند.
موارد پیچیده احساس گناه در اختلالات شخصیت
در موارد پیچیدهتر، مانند اختلالات مرزی یا خودشیفته، احساس گناه اغلب با حسادت و خشم ادغام میشود. کلاین توضیح میدهد که در موقعیت پارانوئید-اسکیزوئید، احساس گناه وجود ندارد چون ابژه ها دوپاره شدهاند؛ اما وقتی به موقعیت افسرده وار میرسیم، احساس گناه پدیدار میشود. اگر بیمار در این موقعیت قرار بگیرد، احساس گناه ناسالم حاکم میشود و درمان متمرکز می شود به تبدیل احساس گناه ناسالم به احساس گناه سالم. مثال: بیمار B با احساس گناه نسبت به موفقیتش، که ریشه در احساس گناه بازمانده دارد (احساس گناه از زنده ماندن در حالی که دیگران رنج میبرند). درمانگر با کاوش خیالپردازیها، بیمار را به پذیرش دوگانگی کمک میکند.
عجیب است که احساس گناه ناسالم اغلب به تکرار رفتارهای اشتباه منجر میشود. فروید در “فراتر از اصل لذت” (۱۹۲۰) این را با غریزه مرگ مرتبط میکند؛ فرد ناخودآگاه شرایطی ایجاد میکند تا احساس گناه را تقویت کند، مانند انتخاب شریک های آزارگر. در درمان پویشی، این اجبار به تکرار را تفسیر میکنیم تا بیمار از چرخه خارج شود.

مرز میان احساس گناه سالم و ناسالم
مرز بین احساس گناه سالم و ناسالم ظریف است. احساس گناه سالم به رفتار حمله میکند: “من اشتباه کردم، حالا جبران کنم.” ناسالم به شخصیت: “من بی ارزشم.” در رواندرمانی، ما بیمار را تشویق میکنیم با احساس گناه بنشیند بدون فروپاشی، چون این درد راه به مسئولیت باز میکند. وینیکات با مفهوم محیط نگهدارنده، تأکید میکند که درمانگر باید فضایی ایجاد کند تا بیمار احساس گناه را بدون ترس از رها شدن تجربه کند.
در نهایت، آزادی روانی زمانی آغاز میشود که بپذیریم اشتباه بخشی از انسانیت است. احساس گناه سالم ما را به رشد سوق میدهد، در حالی که احساس گناه ناسالم ما را فلج میکند. متخصصان رواندرمانی پویشی، با دانش عمیق از ناخودآگاه، ابزارهایی برای تبدیل احساس گناه از دشمن به هم پیمان فراهم می کنند. این فرآیند، نه تنها درمان، بلکه یک سفر به سوی پذیرش خود است.
دیدگاهتان را بنویسید