بی اشتهایی عصبی از دیدگاه روانکاوی: ریشه های ناخودآگاه، فرهنگ و راههای درمان
بیاشتهایی عصبی از دیدگاه روانکاوی: ریشههای ناخودآگاه، فرهنگ و راههای درمان از نگاه فروید، یونگ، لاکان و دیگران
بیاشتهایی عصبی (آنورکسیا نروزا) یکی از پیچیده ترین و چالش برانگیزترین اختلالات روانی است که نه تنها جسم، بلکه روان و ناخودآگاه فرد را درگیر میکند. این بیماری، همان طور که در روایت های روزمره مشاهده میشود، اغلب از یک تصمیم به ظاهر ساده و بی ضرر آغاز میشود: «باید کمی لاغرتر شوم.» اما از منظر روانکاوی، این تصمیم ساده، دریچه ای به سوی تعارضات عمیق تر ناخودآگاه است که ریشه در مراحل رشد روانی، روابط اولیه و فشارهای فرهنگی دارد. روانکاوان برجسته ای مانند زیگموند فروید، کارل گوستاو یونگ، ژاک لاکان، ملانی کلاین و دونالد وینیکات، این اختلال را نه تنها به عنوان یک مسئله جسمی، بلکه به عنوان نمادی از کشمکش های درونی، جستجوی هویت و تلاش برای کنترل در برابر آشوب های روانی تفسیر کردهاند.
در این مقاله،ابتدا ریشه های پنهان بیماری را بررسی میکنیم، سپس دیدگاههای کلیدی روانکاوان را با جزئیات بیشتری کاوش میکنیم، مورد واقعی آنا کارولینا رستون را از منظر روانکاوی تحلیل میکنیم، نقش فرهنگ و رسانهها را در تشدید این اختلال بررسی میکنیم و در نهایت، راهکارهای درمانی را از دیدگاه روانکاوی ارائه میدهیم. هدف این است که خوانندگان مقاله درک جامعی از بی اشتهایی عصبی به دست آورند و ببینند چگونه ناخودآگاه، فرهنگ و روابط اولیه در شکلگیری و تداوم این اختلال نقش دارند. اگر به دنبال موضوعاتی مانند «درمان بی اشتهایی عصبی با روانکاوی»، «دیدگاه فروید درباره آنورکسیا» یا «نقش فرهنگ در اختلالات خوردن» هستید، این مقاله راهنمایی جامع و عمیق ارائه میدهد.
ریشههای پنهان بیاشتهایی عصبی: سفری از تصمیم ساده به تسلط ناخودآگاه
هیچ کس یک شبه به بی اشتهایی عصبی مبتلا نمیشود. این بیماری، مانند سایه ای خاموش و مرموز، به آرامی و بی صدا وارد زندگی فرد میشود. همه چیز ممکن است از یک جمله به ظاهر بی اهمیت شروع شود: «باید کمی لاغرتر شوم.» این جمله، که بارها و بارها از زبان مجلات مد، تبلیغات تجاری، اینفلوئنسر های شبکه های اجتماعی و حتی دوستان و آشنایان شنیده می شود، در نگاه اول معقول و بی ضرر به نظر میرسد. اما از دیدگاه روانکاوی، این تصمیم ساده، نشانه ای از تعارضات عمیق تر در ناخودآگاه است که میتواند به یک چرخه خود تخریبی منجر شود.
زیگموند فروید، بنیانگذار روانکاوی، اینگونه رفتارها را بهعنوان جلوههایی از «هیستری» تفسیر میکرد، حالتی که در آن تعارضات روانی حل نشده به علائم جسمی تبدیل میشوند. در بی اشتهایی عصبی، فرد ممکن است با حذف وعدههای غذایی، محدود کردن کالری یا افزایش بیش ازحد ورزش، احساس کنترل بر زندگی اش پیدا کند. اما این کنترل، تنها پوششی برای ترسها، اضطرابها و تعارضات عمیق تر است که در ناخودآگاه ریشه دارند. ترازو، که در ابتدا ابزاری ساده برای اندازهگیری وزن است، به تدریج به قاضی بی رحمی تبدیل میشود: کاهش عدد روی ترازو، حس پیروزی و قدرت به فرد میدهد، در حالی که افزایش آن، موجی از شرم، گناه و اضطراب را به همراه میآورد.
غذا، که در زندگی عادی منبع تغذیه و لذت است، در ذهن فرد مبتلا به بیاشتهایی عصبی به دشمنی ترسناک تبدیل میشود. یک لقمه نان، یک تکه شکلات یا حتی یک سیب ساده، به کابوسی بدل میشود که باید با تمام توان با آن مبارزه کرد. این جنگ درونی، از نگاه روانکاوان، بازتابی از انکار نیازهای اولیه دهانی است که فروید آن را به تعارضات جنسی و ادیپال مرتبط میدانست. بهتدریج، بدن گرسنه میشود، اما ذهن، که تحت سلطه مکانیزم های دفاعی ناخودآگاه قرار گرفته، اجازه خوردن نمیدهد. این لحظه، نقطه ای است که بیماری ریشه های عمیقی در روان فرد دوانده است. فرد ممکن است در جمع خانوادگی یا دوستانه بنشیند، دیگران با لذت غذا بخورند و بخندند، اما او با وحشتی خاموش و غیرقابل بیان به بشقاب خالی خود خیره شود، گویی در جهانی دیگر گرفتار شده است.
از نگاه کارل یونگ، این وحشت، بخشی از «سایه» شخصیت است آن جنبه های سرکوب شدهای که فرد از پذیرش آن ها میترسد، مانند نیازهای جسمی، غریزی و حتی آسیب پذیریهای انسانی. فرهنگ مدرن، با تأکید افراطی بر لاغری، زیبایی غیر واقعی و کمال گرایی، این سایه را تقویت میکند و فرد را به سوی استاندارد های غیرقابل دسترس سوق میدهد. رسانهها، تبلیغات و شبکههای اجتماعی، با نمایش بدنهایی غیر واقعی، ناخودآگاه فرد را تحت فشار قرار میدهند تا خود را با این تصاویر خیالی هم سو کند.
حتما بخوانید: مرزهای ظریف احساس گناه سالم و ناسالم در روانکاوی
دیدگاه فروید درباره بی اشتهایی عصبی: تعارضات روانی جنسی و مکانیزم های دفاعی
زیگموند فروید، پدر علم روانکاوی، بیاشتهایی عصبی را به عنوان بخشی از اختلالات هیستریک تفسیر میکرد که ریشه در تعارضات ناخودآگاه دارند. او معتقد بود که این بیماری به ویژه با مرحله دهانی روانی جنسی مرتبط است، مرحله ای که در آن نیازهای اولیه تغذیه ای و عاطفی با مادر پیوند می خورند. در نظریه فروید، غذا نمادی از نیازهای اولیه و وابستگی به مادر است، و رد آن میتواند تلاشی برای انکار تمایلات جنسی یا عاطفی سرکوب شده باشد. برای نمونه، در دوران نوجوانی، که فروید آن را دوره ای از بحران ادیپال می دانست، فرد ممکن است غذا را به عنوان نمادی از مادر یا شیء اولیه رد کند تا از تعارضات وابستگی و جدایی رهایی یابد.
فروید در آثارش مانند «سه مقاله درباره نظریه جنسیت» (1905)، به اهمیت مرحله دهانی اشاره میکند و میگوید که مشکلات خوردن میتواند از تثبیت یا اختلال در این مرحله ناشی شود. در بی اشتهایی عصبی، فرد با گرسنگی دادن به خود، تلاش میکند بر نهاد بخش غریزی و ناخودآگاه روان کنترل پیدا کند. اما این کنترل، وهمی و شکننده است و اغلب به اضطراب و افسردگی شدید تر منجر میشود. فروید همچنین بی اشتهایی را به مالیخولیا (افسردگی) مرتبط میدانست، جایی که فرد با مجازات بدن خود، احساس گناه ناخود آگاه را جبران میکند. این گناه ممکن است از تعارضات ادیپال یا احساس ناکافی بودن در برابر انتظارات والدین یا جامعه ناشی شود.
در دنیای مدرن، فشارهای فرهنگی مانند تبلیغات لاغری و استاندارد های زیبایی غیر واقعی، این تعارضات را تشدید میکنند. فروید معتقد بود که ناخودآگاه، تحت تأثیر فرامن سختگیر، فرد را به سوی رفتارهای خود تخریبی هدایت میکند. برای نمونه، جمله «باید لاغرتر شوم»، صدای فرامن است که نیاز های من (ego) را سرکوب میکند و فرد را به سوی کمال گرایی بیمارگونه سوق میدهد. درمان از نگاه فروید شامل تکنیکهایی مانند تداعی آزاد و تحلیل رویاها است تا تعارضات ناخود آگاه آشکار شوند و فرد بتواند رابطه ای سالم تر با نیاز های واقعی اش برقرار کند.
این دیدگاه فروید، پایه ای برای درک مدرن بی اشتهایی عصبی فراهم کرده و هنوز در روانکاوی بالینی کاربرد دارد. اگر به موضوعاتی مانند «فروید و بیاشتهایی عصبی» یا «روانکاوی و اختلالات خوردن» جستجو کنید، خواهید دید که چگونه این نظریه به تحلیل عمیق این اختلال کمک میکند.
دیدگاه یونگ درباره بیاشتهایی عصبی: سایه، کهن الگوها و جستجوی کمال
کارل گوستاو یونگ، شاگرد پیشین فروید، دیدگاه متفاوتی ارائه می دهد که بر ناخود آگاه جمعی و کهن الگوها تمرکز دارد. از نظر یونگ، بی اشتهایی عصبی میتواند نمادی از «اعتیاد به کمال» باشد تلاشی برای فراتر رفتن از جسم مادی و رسیدن به یک ایدهآل معنوی یا خیالی. یونگ در آثارش مانند «انسان و نمادهایش» (1964)، به کهن الگوی آنیما (جنبه زنانه ناخودآگاه) اشاره میکند و معتقد است که در زنان، اختلالات خوردن میتواند از قطع ارتباط با هویت زنانه ناشی شود.
در بیاشتهایی، فرد بدن را بهعنوان چیزی «سنگین و حیوانی» میبیند و تلاش میکند آن را رها کند تا به حالتی از «بی وزنی» یا خلوص برسد. این، از نگاه یونگ، بخشی از سایه شخصیت است آن جنبه های سرکوب شدهای که فرد از پذیرش آن ها میترسد، مانند نیازهای جسمی، غریزی و آسیب پذیریهای انسانی. یونگ میگفت که اگر سایه با خودآگاه ادغام نشود، میتواند به آسیب شناسی های روانی مانند بی اشتهایی منجر شود. برای نمونه، کهنالگوی کودک ابدی (puer aeternus) در بی اشتهایی عصبی ظاهر میشود: فرد با لاغر ماندن، از پذیرش مسئولیت های بزرگسالی و واقعیت های جسمانی فرار میکند.
یونگ همچنین به نقش اسطورهها و نمادها در رفتار های خوردن اشاره میکند. در تحلیل های یونگی، بی اشتهایی عصبی به قطع ارتباط با ماتریس زنانه (archetype of the Great Mother) مرتبط است. فرهنگ مدرن، با تأکید بر استبداد مثبت گرایی و تصاویر غیر واقعی بدن، سایه را نادیده میگیرد و فرد را به سوی خود تخریبی هدایت میکند. درمان از نگاه یونگ شامل تکنیک هایی مانند تخیل فعال و تحلیل رویاها است تا فرد با سایه خود مواجه شود و به سوی تمامیت (wholeness) حرکت کند.
این دیدگاه یونگ، بیاشتهایی را بهعنوان بخشی از سفر فردیتیابی میبیند، سفری که در آن فرد باید جنبههای سرکوبشده خود را بپذیرد. اگر به موضوعاتی مانند «یونگ و اختلالات خوردن» یا «روانکاوی یونگی و بیاشتهایی» جستجو کنید، خواهید دید که چگونه این نظریه به درمان های مدرن کمک کرده است.
حتما بخوانید: نارسیسم ها چه کسانی هستند؟ (علائم و انواع زنان و مردان نارسیست)
دیدگاه لاکان درباره بیاشتهایی عصبی: مرحله آینهای، نظم خیالی و میل به هیچ
ژاک لاکان، روانکاو فرانسوی، بیاشتهایی عصبی را در چارچوب نظم نمادین (symbolic order) و نظم خیالی (imaginary order) تحلیل میکند. از نظر لاکان، بیاشتهایی به معنای «خوردن هیچ» است. تمایلی به نبودن یا محو شدن، که نمادی از رد دیگری (the Other) است. در نظریه «مرحله آینه ای» لاکان، کودک با تصویر خود در آینه شناسایی میکند، اما در بی اشتهایی، این شناسایی شکست میخورد و فرد بدن خود را بهعنوان تکه تکه و ناقص میبیند.
لاکان در آثارش، بیاشتهایی را به تلاش برای رهایی از سلطه مادرانه مرتبط میداند. غذا، بهعنوان نمادی از تقاضای دیگری (مادر، جامعه یا فرهنگ)، رد میشود تا فرد بتواند استقلال و شناخت خود را به دست آورد. در نظم خیالی، فرد به ایده آل من (ideal ego) تصویری غیر واقعی از لاغری و کمال میچسبد تا از مواجهه با واقعیت (the Real) فرار کند. این فرایند، به لذت دردناک (jouissance) منجر میشود، حالتی که در آن گرسنگی و محرومیت، نوعی رضایت ناخودآگاه فراهم میکند.
در تحلیل های لاکانی، مانند کتاب «خوانش لاکانی از آنورکسیا»، بی اشتهایی به شکست بدن به عنوان نماد فالوس مرتبط است، جایی که فرد شبیه سازی های فرهنگی (مانند استاندارد های زیبایی) را رد میکند. درمان لاکانی شامل تکنیکهایی مانند برش (scansion) است تا فرد از کنترل خیالی خارج شود و به میل واقعی خود متصل شود. این دیدگاه، بی اشتهایی را به عنوان یک مسئله ساختاری در روان میبیند که نیازمند بازسازی رابطه فرد با بدن و دیگری است.
اگر به موضوعاتی مانند «لاکان و آنورکسیا» یا «روانکاوی لاکانی و اختلالات خوردن» جستجو کنید، خواهید دید که این نظریه چگونه به درک عمیق تر این اختلال کمک میکند.
دیدگاه کلاین و وینیکات: روابط شیئی، خود کاذب و نقش روابط اولیه
ملانی کلاین، از نظریه پردازان روابط شیئی، بی اشتهایی عصبی را به دوگانگی نسبت به بدن مادرانه مرتبط میداند. از نظر کلاین، در مراحل اولیه رشد، کودک پستان را به دو بخش خوب و بد شکاف میدهد (splitting). در بی اشتهایی، غذا به عنوان شیء بد رد میشود، که می تواند ناشی از حسد و پرخاشگری اولیه نسبت به مادر باشد. این فرایند، ریشه در تعارضات اولیه دارد که فرد را به سوی کنترل افراطی بدن سوق میدهد.
دونالد وینیکات، روانکاو برجسته دیگر، بی اشتهایی را به شکست پاسخ دهی مادرانه در دوران کودکی مرتبط میداند. او مفهوم خود کاذب را معرفی میکند: فرد برای جلب تأیید محیط (مانند والدین یا جامعه)، خود واقعی را سرکوب میکند و با کنترل بدن، احساس امنیت و هویت مییابد. در بی اشتهایی، لاغری به عنوان خود کاذب عمل میکند، پوششی برای پنهان کردن آسیب پذیری ها و نیازهای واقعی. درمان از نگاه وینیکات شامل ایجاد یک محیط نگهدارنده (holding environment) است که در آن فرد بتواند خود واقعی اش را بدون ترس از طرد شدن بیان کند.
این دیدگاهها، بیاشتهایی را به روابط اولیه و تعارضات عاطفی مرتبط می کنند و درمان را بر بازسازی این روابط متمرکز میکنند.
حتما بخوانید: چرا در روابط اشتباه قرار میگیریم؟ | بررسی الگوهای تکراری ناخود آگاه
نمونه واقعی: آنا کارولینا رستون و فشارهای دنیای مد
آنا کارولینا رستون، مدل برزیلی، یکی از قربانیان شناخته شده فشار های دنیای مد بود. او بارها شنید که «باید لاغرتر شوی»، جمله ای که از نگاه فروید، صدای فرامن سخت گیر بود که نیازهای دهانی او را انکار میکرد. از منظر یونگ، رژیم او تلاشی برای رسیدن به کهن الگوی کمال بود، و از نگاه لاکان، رد غذا، مقاومتی در برابر تقاضای دیگری (صنعت مد) بود. مرگ او در ۲۱ سالگی با وزن کمتر از ۴۰ کیلوگرم، زنگ خطری برای جهان مد بود. اما رسانه هایی که سال ها لاغری افراطی را تبلیغ کرده بودند، مرگ او را به تیتری جنجالی تبدیل کردند بدون آنکه به ریشه های فرهنگی و روانی این فاجعه بپردازند.
از نگاه روانکاوی، داستان رستون نشان دهنده تأثیر عمیق فرهنگ و رسانهها بر ناخود آگاه است. صنعت مد، با استاندارد های غیر واقعی، تعارضات درونی افراد را تشدید میکند و آن ها را به سوی خود تخریبی سوق میدهد. این مورد، اهمیت تحلیل روانکاوانه را در درک و پیشگیری از چنین فجایعی نشان میدهد.
نقش فرهنگ و رسانهها در تشدید بی اشتهایی عصبی
فرهنگ مدرن، به ویژه از طریق رسانه ها و شبکه های اجتماعی، نقش مهمی در تشدید بی اشتهایی عصبی ایفا میکند. تصاویر غیر واقعی بدن، تبلیغات رژیم های لاغری و فشار برای دستیابی به کمال ظاهری، ناخود آگاه افراد را تحت تأثیر قرار می دهند. از نگاه فروید، این فشارها صدای فرامن را تقویت میکنند و فرد را به سوی خود مجازات گری سوق میدهند. یونگ این تصاویر را به عنوان کهن الگوهای تحریف شده کمال میبیند که سایه فرد را سرکوب میکنند. لاکان نیز آن ها را بخشی از نظم خیالی میداند که فرد را به سوی ایده آل من غیر واقعی هدایت میکند.
شبکههای اجتماعی، با نمایش بدن های فیلتر شده و غیرطبیعی، این تعارضات را تشدید میکنند. اینفلوئنسرهایی که لاغری افراطی را تبلیغ میکنند، به طور ناخودآگاه حس ناکافی بودن را در مخاطبان ایجاد میکنند. از منظر روانکاوی، این فشارها فرد را از خود واقعی اش دور میکنند و او را به سوی خود کاذب سوق میدهند.
بی اشتهایی عصبی، علت ایجاد و روش های درمان آنروکسی
درمان بیاشتهایی عصبی از نگاه روانکاوی: راهکارهای عملی و حمایتی
درمان بی اشتهایی عصبی از منظر روانکاوی، فراتر از رفع علائم جسمی است و بر کاوش ناخود آگاه و بازسازی رابطه فرد با بدن، غذا و دیگران تمرکز دارد. در ادامه، چند راهکار عملی از دیدگاه روانکاوی ارائه میشود:
-
گوش دادن به بدن: وینیکات تأکید میکند که پذیرش خود واقعی، اولین گام برای درمان است. به سیگنال های بدن خود توجه کنید: وقتی گرسنه هستید، غذا بخورید و وقتی سیر هستید، دست بکشید. این، به معنای پذیرش نیازهای جسمانی و روانی است که از سوی مکانیزم های دفاعی انکار شدهاند.
-
آرام غذا خوردن: فروید معتقد بود که اضطراب های ناخودآگاه می توانند رابطه با غذا را مختل کنند. هنگام غذا خوردن، آرام باشید، هر لقمه را به دقت بجوید و به طعم، بافت و حس غذا توجه کنید. این تمرین، به کاهش انکار فرویدی کمک میکند.
-
توجه به واکنشهای بدن: از خود بپرسید: آیا پس از غذا خوردن انرژی دارید؟ احساس سبکی یا سنگینی میکنید؟ این حس ها به شما کمک می کنند تا نیاز های واقعی بدنتان را درک کنید و از کنترل افراطی فاصله بگیرید.
-
دوری از تصاویر غیر واقعی: از نگاه لاکان، تصاویر غیر واقعی بدن در رسانه ها، ایده آل من خیالی را تقویت میکنند. حساب های شبکه های اجتماعی که بدن های غیر طبیعی را نمایش میدهند، دنبال نکنید. این کار، شما را از فشار های نظم خیالی آزاد میکند.
-
کمک گرفتن از متخصص روانکاو: روانکاوی، از طریق تکنیک هایی مانند تداعی آزاد، تحلیل رویاها و تخیل فعال، به شما کمک میکند تا تعارضات ناخود آگاه را کشف و حل و فصل کنید. یک روانکاو می تواند محیطی امن برای کاوش این تعارضات فراهم کند.
-
بازسازی روابط اولیه: دیدگاه کلاین و وینیکات بر اهمیت روابط اولیه تأکید دارد. درمان ممکن است شامل کار روی تعارضات مربوط به مادر یا والدین باشد تا رابطه ای سالم تر با بدن و غذا ایجاد شود.
نتیجهگیری: روانکاوی، کلیدی برای درک و درمان
بی اشتهایی عصبی، بیش از یک اختلال جسمی، سفری به اعماق ناخودآگاه است. از نگاه فروید، این بیماری ریشه در تعارضات روانی جنسی دارد؛ یونگ آن را تلاشی برای کمال و ادغام سایه میبیند؛ لاکان آن را رد دیگری در نظم خیالی تفسیر میکند؛ و کلاین و وینیکات بر نقش روابط اولیه تأکید دارند. فرهنگ مدرن و رسانهها، با تقویت استاندارد های غیرواقعی، این تعارضات را تشدید میکنند، همان طور که در مورد آنا کارولینا رستون دیدیم.
درمان از نگاه روانکاوی، فراتر از علائم جسمی، به دنبال بازسازی رابطه فرد با خود، بدن و دیگران است. با گوش دادن به بدن، دوری از فشارهای فرهنگی و کمک گرفتن از متخصصان روانکاوی، میتوان به سوی بهبودی گام برداشت.
دیدگاهتان را بنویسید